یادداشت های ذهن من

خرید بک لینک
چه زود سر خوردی از دستم و رفتی شازده کوچولوی من...من که تو را از هرکس و هرچیزی دوست تر داشتم و دارم،یادت هست بخاطر داشتن تو حتی گفتم: بر من حرام باد از این پس شراب و عشق... فکر میکردم تو دعای کوچک منی که رفته رفته توی راه مستجاب میشوی پس چطور شد که از نیمه راه به اسمان برگشتی؟؟... میدانی که من پیش از تو انگار چیزی کم داشتم و پس از تو همه تو بودم؛اری من خودم را در تو یافتم و به اوج رساندم نه تو... یادت هست ان شبی را که در گوشت زمزمه کردم سبزی دامن من از تو،سختی امدن تو از من...یادت هست؟یادت هست که میگفتم حاضرم باشی و منی نباشد...یادت هست لالایی های شبانه و از زندگی ب یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 16:20

یک نفر گفت نوشته هایت بوی نا امیدی میدهند,بوی تلخی...ننویس... بعد من خواندمشان دوباره... راست میگفت...چرا هروقت حالم اشفته میشود دست به قلم می شوم و می نویسم.مثلا الان که حالم خوب است چرا ننویسم...پس می نویسم...الان حالم خوب است میخواهم به کارهای خوب فکر کنم. میخواهم به آدمهای خوب فکر کنم. به دوست داشتن فکر کنم و به عشق...میخواهم به آدمهای بد و آنها که حالم را آشفته می کنند فکر نکنم و برای همیشه از ذهنم اخراجشان کنم... میخواهم آرام باشم و با آرامش زندگی کنم. هنوز کنج دلم ارزوی کلبه ای در دوردست ها هست...خیلی هم خوب...امروز حالم خوب است... دوست دارم لبخند بزنم...از دو یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:29

بعضی وقتها که احساس میکنم زندگی خیلی سخت میگذره از بودن خسته میشم.حس میکنم دیگه توان ادامه دادن و جلوتر رفتن رو ندارم.با این همه نمیدونم چرا از پا نمی افتم...نمیدونم این واقعا خواست خداست که زندگی بیشتر وقتها نا آرام جلو بره و دریای زندگی پرتلاطم بمونه... این تلاطم گاهی اینقدر کشدار و طولانیه که یاداوری روزهای اروم این دریای مواج ی خاطره دور و کم رنگ میاد... خیلی گاهی وقتها دوست دارم فریاد زدن رو... اما انگار تقدیر و زمانه طوریه که حتی اشک ها هم باید بی صدا بمونه و بگوش کسی نرسه... زندگی بعضی وقتها واقعا سخته... یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:29

چقدر بعضی اتفاقها در زندگی آدم زود میگذرد و چقدر بعضی اتفاقها ناب هستند،آنقدر که تا آخر عمر سالگرد آنها هم روز مهمی برای ما هستند....اری چه زود گذشت،چه حس عجیبی بود،حسی که سه سال پیش همین روز و همین ساعتها داشتم،حس تصمیمی بزرگ در زندگی ام،یعنی انتخاب تو...حتی همین الان هم که کتابی رو در دست دارم که تو برای سومین سالگرد ازدواجمان به من هدیه داده ای،دوباره آن حس عجیب به سراغ من آمده؛حسی که نه ترس بود و نه اضطراب،نه شادی بود و نه غم و نه هیجان،حسی بود ناب که تنها یک بار تجربه میکنیم...اری امروز سه سال یعنی سه تا سیصد و شصت و پنج روز است که در کنار همیم و برای یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: بعد از سه سال طلاق,خرگوش بعد از سه سالگی کجا میره؟,خرگوش بعد از سه سال کجا میره,عکس بعد از سه سال طلاق,خرگوش بعد از سه سال,عکسی که بعد از سه سال,این عکس بعد از سه سال,این عکس بعد از سه سال باعث طلاق,علایم ایدز بعد از سه سال,این عکس بعد از سه سال باعث, نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:28

از ماهی های عید داخل تنگمان همه مرده بودند بجز یکی؛آن یکی قرمز دم سفید که مثل عروس بود خیلی زود مرد،دوست قرمز خوشرنگش هم یکی دو روز بعد مرد،یک ماهی سیاه چاق و چله و بزرگ هم بود که انگار خیلی به هیکلش می نازید و مثل شوالیه ها توی تنگ شنا میکرد،اما او هم یکی دوهفته که از عید گذشت یک روز صبح تسلیم شد و به آن یکی دنیا مهاجرت کرد،قیافه اش وقتی مرده بود هنوز یادم هست آن هیبت ماهی وارش شکسته بود و از کمر تا خورده بود،من که دلم نیامد دست بزنم بهش...او هم مرد و تنها ماند یک ماهی سیاه کوچولو که فکر میکردم از همه ماهی هامان زشت تر است...یادم می آید شبی که رفتیم ماهی عید یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: ماهی سیاه کوچولو,ماهی سیاه کوچولو گوگوش,ماهی سیاه کوچولو فیلم,ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی,ماهی سیاه کوچولو محسن چاوشی,ماهی سیاه کوچولو film,ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی,ماهی سیاه کوچولو صوتی,ماهی سیاه کوچولو مجید اسماعیلی,ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی, نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:28

زندگی ادمی و اتفاقات روزمره زندگی گاهی انقدر پیچیده میشوند که نمیدانی از کجا باید شروع کنی و چه بگویی...گاهی ادمها انقدر روی اعصابت راه میروند که تنها چیزی که در لحظه دوست داری انجام بدهی پیداکردن یک پل است و پریدن از روی آن...خیلی وقتها باخودم فکر میکنم چرا اینقدر ما ادمها باهم نامهربانیم و بجای اینکه دست دیگران را بگیریم دلمان خنک میشود که با لگد انهارا به داخل چاه بیندازیم...امروز ادمهای بسیاری باعث شدند مثل خیلی وقتهای دیگر احساس خستگی کنم و از رفتار ادمها منزجر شوم...واقعا مسخره است وقتی چندسال درس میخانی و انوقت برای یک فارغ التحصیلی ساده هزاربا یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:28

این روزها کارم شده فکر کردن و خیال بافی و تجسم روزهای اینده...تجسم روزی که تن نرم و نازک فرشته کوچک خودم توی آغوش بکشم و با بغل کردنش به ارامشی برسم که این روزها برایش لحظه هارو میشمارم و از ترس و واهمه از دست رفتنش بر من حرام شده..این شبها فقط تصویر صورت ناز و لطیف دلبند من است که بر بیخوابی ها و واهمه ها غلبه میکند و من را میرهاند از دلهره... هرشب به خودم میگویم نه خدا من و فرزندم رو تنها نخواهد گذاشت و هدیه ای که خودش داده از من نمیگیرد،اما امان از این ایمان سست و ترسهای مادرانه که نمیگذارد ارامشی که باید حاصل ایمان باسد در من ظهور کند... گاهی وقتها دوست د یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: حرفهای تازه,حرفهاي تازه,حرفهای تازه و زیبا,حرفهای تازه آزاده نامداری,حرفهای تازه عروس,حرفهای تازه مایلی کهن,حرفهای تازه عاشقانه,حرفهای تازه دل,حرفی تازه بود در سکوت,حرفي تازه براي چشيدن, نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:28

صفحه بندی